در انبوه اندوه و زخم
قلبم با سوسن های سپید
آواز می خواند
درخت ، شادی مرا می پرسد
من مزرعه ای را می نمایانم
که فردای من است
آنجا گیلاس ها
دست به دامن دارند
و شکوفه های پیراهن من
حرف می زنند؛
شکوفه هایی که امروز
یک زخم بیشتر نیستند
تو به حرمت این شکوفه ها
مرا با دست اشاره خواهی کرد.
زنده یاد سلمان هراتی
... پرندگان می آیند
در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند
اما من که دغدغه ی خوشبختی ام نیست
به شادی این خوشبخت های کوچک می خندم
پس می آیم با زنبیل هایی از ترانه و آویشن
و مردانی را سلام می دهم
که تورا در تنفس خود دارند
و یک لبخند تو را
به هزار بار عافیت محض ترجیح می دهند
کسانی که از هم می پرسند :
((چگونه هنوز هم زنده ایم ؟ ))
نشاط سرودهایم را حفظ می کنم
و ترانه هایم را از زیبایی می آکنم
و با تمام حنجره های صبور
آواز می خوانم
نشاط سرود هایم را حفظ می کنم
میان آفتاب و مردم راه می روم
و ترانه هایم را که از امید سرشارند
در جیبشان می ریزم
در سبد های خیالشان
در دلشان
و دفتر های لبخندهایم را
با مردم کوچه و خیابان
ورق می زنم
با کودکان امسال
مردان سال های دیگر
که منشور تحقق آفتاب را
در سر انگشتان خویش دارند
کودکانی روشن
کودکانی از پشت آفتاب
از صلب سخاتمند بهار
کودکانی که هر پنجشنبه عصر
در بهشت شهیدان
آینده وطنم را به شور می نشینند
کودکانی که مسیر بهار را تعیین می کنند
و ترانه هایم را از آب و آفتاب می آکنم
برای بهاری که هست
برای بهاران در راه
نشاط سرود هایم را حفظ می کنم
و با تمام حنجره های تشنه
فریاد می زنم :
تحقق آفتاب حتمی است
پرندگان می آیند.
زنده یاد سلمان هراتی